من ایرانیم

از دور دوستت داشتم !
بی هیچ عطری
آغوشی
نگاهی
یا حتی بوسه ای
تنها دوستت داشتم …
اما حالا اگه دور شی …
چه کنم با اینهمه وابستگی؟

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٦ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نفست باران است

دل من تشنه ی باریدن

ابر دل بی چتر مرا

مهمان کن ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۳ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

بــــــاور کن خیلی حـــــــرف است


وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ،


 که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای…

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نمیدانم چشمانت با من چه میکند فقط وقتی که نگاهم میکنی..

چنان دلم از شیطنت نگاهت میلرزد...

که حس میکنم چقدر زیباست...

فدا شدن برای چشمانی که تمام دنیاست...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

        برگ پاییزی

 راهی ندارد جز سقوط ...

    وقتی می داند

      درخت

عشق برگ تازه ای را در دل دارد ...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

باید از یه چیزایی تو زندگیت بگذری تا بتونی چیزایی رو به دست بیاری

یه وقتایی باید خودتو بزنی به اون راه

اصلا به روی خودت نیاری که طرفو دوسش داری

یه وقتایی باید نبخشی

نبخشی تا بفهمه اگه تا امروز میبخشیدی نبخشیدن رو بلد بودی

باید نگاش نکنی تا بفهمه تو هم شخصیت داری

تا یه خرده بهش بر بخوره

یه خرده تو خودش بره ببینه چی کار کرده که عاشقش حتی نگاه هم بهش نمیکنه

یه روز سرش خلوت میشه

دوستایی که دورش میچرخن میرن سراغ یکی بهتر

اون وقت اون میمونه و تنهایی

و یه کوله بار از عذاب وجدان که چرا انقد بد بوده

البته اگر وجدانی وجود داشته باشه .

اون وقته که میگم

یه روز میای سراغم که خیلی وقته رفتم

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد

اگر به حجله آشنایی

 

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

و عده ای به تو گفتند

کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد

تو حرفشان را باور نکن

تمام این سالها کنار ِ من بودی!

کنار دلتنگی ِ دفاترم

در گلدان چینی ِ اتاقم

در دلم

تو با من نبودی و من با تو بودم

مگر نه که با هم بودن

 
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب

شعرهای نو سروده باران را

برای تو خواندم

هر شب، شب بخیری به تو گفتم

و جواب ِ تو را

از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو

همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود

فرقی نداشت که فاصله دستهامان

چند فانوس ِ ستاره باشد

پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو

اگر به حجله ای خیس

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
 
نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

قول داده ام

 


گاهی

 


هر از گاهی

 


فانوس یادت را

 


میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچله

 


روشن کنم.

.
خیالت راحت!

 


من همان منم؛

 


هنوز هم در این شبهای بی خواب و بی خاطره

 


میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم

 


اما به هیچ ستاره‏‌ی دیگری سلام نخواهم کرد

 

 
 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

http://ap2.persianfun.info/img/92/2/Namayeshe%20Ehsas%2012/20.jpg

آمدنت را
سهم کدام جاده کرده ای
که رو به هر راهی می نشینم
خبری از تو ندارم ..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

کاش می‌دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می‌تابانی

بال مژگان بلندت را
می‌خوابانی
آه وقتی که  توچشمانت
آن جام لبالب از جان‌دارو را
سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می‌گذرد
روح گل‌رنگ شراب
در تنم می‌گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می‌کند ای غنچه رنگین، پرپر

من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می‌بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می‌گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۸ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

ترکم مکن

حتی برای ساعتی

که دلتنگی چون بارانی

به آوارم فرو خواهد ریخت

و غبار

چون هاله ای.

جای پایت به شنها امیدم می دهد

و مژگانت آرامشم.



عزیزترین !

ترکم مکن حتی برای ثانیه ای .

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٧ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

http://up12.persianfun.info/img/91/12/pfun/Namayeshe%20Ehsas%209/1.jpg

جاده ها پر است از یک نگاه

و من در امتداد لحظه ها

بدنبال حضور دیگری هستم

افق خاکستریست

دم دم های غروب است

جاده پر است از سکوت

بوی رودخانه و صدای گنجشکان

و من منتظر پشت پنجره

مثل هر غروب

پرم از نیامدن هایت.....!!!    

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٠ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

http://up12.persianfun.info/img/91/12/pfun/Namayeshe%20Ehsas%209/11.jpg
یــک صدا ...
یــک یاد ....
از درون داغونت می کند ..
هـر قدر هـم که محکم باشی .. !!
نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٠ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

http://mj9.persianfun.info/img/92/9/Namayesh-Ehsas17/29.jpg

همــــیشـه دقــیقآ وقـــــتی پـُر از حـــرفی

وقتـــی بغــــض میکـــُنی

وقتـــی دآغونــــی

وقــــتی دلــِت شکــــستـه

دقیقــــا همیـــن وقـــــتآ

انقــــدر حـ ـرف دآری کـــه فقــط میتونــی بگـ ـی :


“بیخـــیآل“…

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱۸ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

http://ap1.persianfun.info/img/92/1/Namayeshe%20Ehsas%2011/19.jpg

انقضای خاص بودنت به پایان رسید...

 دیگه به تو فکر نمیکنم

گناه است!!

چشم داشتن به مال غریبه ها...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٧ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

یه ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ... ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ

 

ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺎﺕُ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻌﻀﯽﻫﺎ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﯽ

ﺩﺭﺳﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻠﻮﻏﯿﺎﺷﻮﻥ..

ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻦ ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ

ﻭﻟﯽ ﺑﺪﻭﻥ.... ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ..

ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺪ ﺟﻮﺭﯼ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻦ

ﮐﻪ " دیگه دیره "...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٧ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

آرزوی قشنگی ست...
داشتن ردپای تو کنار ردپای من...
بر دشت سپید پوشیده شده از برف...
نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٦ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

چه غریبانه رفت
آن پرنده کوچک
وقتی از صدای گریه ام
خسته شد ! ! !
او حق داشت
من خنده را از یاد برده بودم

من بعد از تو
آدم عجیبی شده ام...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٦ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نمیدانی عکست چقدر آرامم می کند

خیلی با تو فرق دارد

نه نگاهش را از من می دزدد

نه لحظه ای سر برمی گرداند

تمام حرفهایم را گوش می کند

گویی فقط مرا دارد

آن چنان خیره به چشمانم می ماند

که تا عمق قلبم می لرزد

می بوسمش .نوازشش می کنم

گاهی چشم هایم را می بندم

وبوی ترادر خیالم حس می کنم

نمی دانی عکست چقدر آرامم می کند!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٢ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

 

می شود کمی شعر بخوانی، باران ببارد؟

باور کن فقط تو می توانی " شهــــــریور" وار

هوای گرفته ی " مـــــرداد " را

 به خنکای " مهـــــر" پیوند بزنی

و این فصل تشنه را با کلمات سیراب کنی

اصلا آنقدر که  شهریور  به تو می آید به تابستان نمی آید...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٢ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

http://ap2.persianfun.info/img/92/2/Namayeshe%20Ehsas%2012/8.jpg

سرد خواهد شد روزهایت بی آغوشِ من ...

وقتی که سردت شد ،

بر تن کن

دروغ هایی را که می بافتی ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱۱ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

http://ap2.persianfun.info/img/92/2/Namayeshe%20Ehsas%2012/7.jpg

تو چه میفهمی
حال و روز
کسی را که دیگر هیـــــــــــچ
نگاهی
دلش را نمی لرزاند..؟!!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱۱ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net 

گاهی

فقط بوی یک عطر یا یک تشابه اسم

برای چند لحظه

باعث میشه احساس کنی

که قلبت داره از تو سینه ات کنده میشه...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net

نیازم، نه دیگر آغوشت است، نه دستانت، نه لبانت،

نه گیس سیاه، نه چشم خمارت...

با یک فنجان سکوت تلخ،

فرو می برم حماقتم را که دوستت داشتم

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٠ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |


افتادنی هم که باشم
اتفاق خوبِ زندگی تو نیستم
خیلی خوش‌شانس باشم
برگ زردی می‌شوم
که زیر پای تو می‌افتد!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۳ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 و از میان تمامِ آرزو ها

 

دردناک ترینش

نخواستن تو در نداشتنِ توست

و کاش

کاش گریزی بود از عمقِ وحشت آورِ این درد

که در تخیلِ عشق

رسیدن چه بروزِ محالی دارد

و در سلوکِ عشق

چه ناعادلانه ‌ست

بودن...

... و غریبانه بودن

و چه غم انگیز

شهوت بی‌ امانِ انگشتانِ من

برای نوازش تلخی‌ دستانِ تو

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۱ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |




صدای سنگین سکوت:

 

در ذهن خسته ام میشکند،

 ز خویش دور افتاده ام لیک،

 چراغی در دور دست وجودم

 سو سو میزند،

کسی فریاد میزند

 با صدای بی صدا،

 

آری این صدای سکوت است که میشنوی!

                                                                      غریبه

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٢ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



مرا نگاه کن!

من،

در ابتدای احساس تو ایستاده ام...

پای مرا به شعرهایت باز کن!

پراکنده کن

 عطر موهای مرا در واژه ها...

روزهاست انگار

از چشم قلمت افتاده ام...

مریم آقازاده

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۳۱ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

واژه های بریده بریده ی  بی ادراک

از تلخی زخم های پی در پی

بر تن زمخت برگ های روزگار من نشسته است انگار

و حادثه ای

که عشق را ترجمه کرد

طلوعی شد

بی پایان

حتی اگر به خاک بسپارند 

تن ام را میان بادهای مخالف،

من در بیکران تو آوار شدم

تو 

در ناتمام من

از قافیه ترسیدی

و تنفس کردی

صدها ترانه ی بی وزن را.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۱ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

سهم من از دستانت
خاطره هایی بود که به بادهای ویرانگر تقدیر سپرده شد
و اشک هایی که تا همیشه ادامه خواهد داشت

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۱ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس