من ایرانیم

نـبـایـد چـیـزی را دوسـت بـداری . .

هـمـیـن بـهـانـه هـای کـوچـک بـرای زنـده مـانـدنـت

 بـعـد هـا

 تـو را خـواهـنـد کـُشـت . . .

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

گـــ ــاهــــی...
دلم بــرای زمـــ ـانی...

کــه نمیشناختمت تنــــــ ــــــگ می شود...
کاش هیچوقت نمیشناختمت

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

من به آرزوهایم ، دل باختم

نه به تو...

تو اصلا وجود نداری

اگر ملکه ای از تو ساختم

به خاطر این بود

که فکر می کردم

تو می توانی

مرا به آرزوهایم برسانی، همین ... 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

شاید

دیگر

هیچوقت از تو حرف نزنم

حتی اگر

امکانِ در آغوش کشیدنت را داشته باشم... *

خدایا ازت ممنونم

به خاطر این همه آرامش...

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢٧ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

مراقب من باش !
از من ،
فقط ، تو مانده ای ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢٧ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

این روزها به یک چیز می اندیشم ..
به تو و دستهایت ..

که عطرش را جا گذاشته‌ای
لابه لای انگشتانم ...

و بوسه ای که هنوز احساس می کنم

کنارم نشسته ای...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢٧ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

همیشه چیزی فراموش می شود
در هماهنگی آغوش و شعر و نفس
در ضربان تند اضطراب
در عطر سیال تنِ تو
که بی امان می آید
و ناگهان نمی رود
همیشه مرا سکوت می کنی
که چیزی را فراموش کنم ..
.
فاصله دیروزِ دیدارت
تا فردایِ دوباره ات
گاهی هزارسال می شود
و تو آن قدر قصه داری
که من فراموش می کنم که بخواهم
و تو فراموش می کنی که بگویی.
.
این راز همیشه سر به مُهر خواهد ماند :
" آیا او مرا دوست داشت ؟ "

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢٥ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

کنارپنجره‌ی شنبه عصرشهریور

توعاشق‌ام شده بودی که ناگهان!دفتر

پرازپرنده‌ی آبی شد ودومرغابی

مرابه سمت تو بردند وبعد ازآن، دیگر -

کسی درون اتاقم ندیده است مرا

وپاک گمشده‌ ام درسفیدی دفتر

کلاف شعر منو گیسوان تو اما

گره نخورد درین شنبه‌هابه یکدیگر

بدون اینکه لگدکرده باشی‌ام، حتا

بدون اینکه صداکرده باشی‌ام دیگر

مراکه گمشده بودم ندیده ردشده‌ای

"کدام مرد تورا زیر پر گرفته مگر

وبعدازآنهمه‌ صفحه‌هاسیاه شدند

وهیچ چیزنماند ازسفیدی دفتر

که من سراغ خودم را بگیرم وبروم -

سرمزارخودم روی مصرع آخر

وآن جنازه‌ی من بودبادومرغابی

کمی نه بیشترازخانه‌ی توآنسوتر ‎

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢٢ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

تو به من هیچ دینی نداری ...

هیچ ...

اگه عاشقت شدم  خودم خواستم 
اگرهم دنیامو باتوساختم 
خودم خواستم
ولی...

تو مدیونی به همه کسایی ک بعد از تو از ته دل بهم گفتن :دوستت دارم 

ومن پوز خند زدم و رد شدم 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/۱٩ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

رهایم کن
تنها
با همین خیال خام ..
کنار رویای بودنت ..
میخواهم به حال خودم باشم ..

با خیالت همیشه
خنده هست / بوسه هست / شادی هست

انگار همه چیز بوی خوشبختی بدهد ..

دلخوشیهایم کوچک
و دلم قانع است ..

از روزی که خیالت اینجاست
آینه را هم پاک نکردم
مبادا چشم در چشم حقیقت شوم
اصلن
حقیقت باشد سهم تو
خیال خام برای من
فقط
رهایم کن ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/۸ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

دست ها راست تر می گویند
تا چشم ها ..
من زنان زیادی را می شناسم
و مردانی را
که عشق به چشم ها می چسبانند
به گاهِ نگاه هایشان
و دست هایشان
مجسمه هایی ست فلزی
رها شده در سرزمین های قطبی ..

با دست هایت
هزارباره مرور کن مرا ..


{ مهدیه لطیفی }


نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/۸ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

زندگی همین است دیگر،

آدمی انتظار کسی را می کشد که هرگز نخواهد آمد...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٦ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

 

رفتنم

برایت «آمد » داشت

 حداقل یکی‌مان

 خوشبخت است!!!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢۳ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

می بینی ؟!

 

وقتی نیستی،

همیشــــــــه بیشتر، هستی

تمام دیشب، نخوابیــــــــدم

و دست به دست ِ خیال ِ تو قـــــدم زدیم ... 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢۳ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

 

 

در کوچه های احساسم
پرسه نزن
به خانه ات برگرد
خورشید می خواهد غروب کند
آن باغی که به دنبالشی

دیر زمانی ست که به یغما رفت...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٦ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٦ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

تـــو

به افتادن من

در خیابان خنــــدیدی و

من همه حواسم

به چشمان مردم شهـــر بود

که عاشق خنده ات نشوند...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢۳ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

در چشم من

_این آرامگاه ابری

باران های زیادی مرده اند...

برای تسلی که آمدی

شاخه ای بوسه

آرام

برسنگ گونه ام بگذار...

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢۳ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

از نگاهت تا دلم
رنگین کمان گل می کند
با تو باید
مثل باران حرف زد


من : 
نه شاعرم 
و نه شعر می گویم
پروانه ام
بی قرار گل
شعر توئی
که یک مصرع عطر تو
در خیال دفتر من
صد گلستان برویاند


عشق یعنی
هر که مرا دید
تو را یاد کرد !



تو چیستی ؟!
کز هجوم تو در من
گل های عالم
سر به شورش می برند
تو کیستی ؟!
خیالت که می وزد
طوفان چشمت در دلم
ساحل به دریا می برد



من از رفتار دستت
با گل سرخ
دانستم
عشق را می شناسی !

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢۳ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

پناهت می دهم.

این آغوش به اندازه تمام تنهایی های تو باز است.

بگذار خیال خام یک شهر هرز بپرد.

بگذار تو را عریان آویزه خوابشان کنند.

بگذار سینه بی ستاره مرا نفرین کنند.

بگذار عشق ما ساحره ای شود سوخته در سیاهی چشمانشان.

دنیای تو همینجاست؛

کنار کسی که قسم می خورد به حرمت دستهای تو،

کنار کسی که با خدای خود قهر می کند، با موهای تو آشتی،

کنار کسی که حرام می کند خواب خودش را بی رؤیای تو،

کنار کسی که با غم چشمهای تو غروب می کند، غروب، محبوب من! غروب،

همان جایی که اگر تو را از من بگیرند، سرم را می گذارم تا بمیرم...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

اینجا فضای دلم گاه گاه که تنگ می­شود،
هوا برای تنفس کم می­آورم و کلافگی توصیف لحظه­ هایم می­ شود ،
باید حرفی بزنم
فکر تازه­ ای بکنم
یادی،
خاطره­ ای،
که دلم را باز کند.
اما در سرم هر فکری که می­شکفد،
تا مسیرهای پر نشیب و فراز ذهن را طی کند،
و به شکل تصویری به پردة چشم برسد،
همه چیز شبیه چهرة تو می­شود.

طرح لبخند تو را می­گیرد.
اینجا سیاهی روزگار به رنگ چشمان تو می­ماند.
خاطر پریشانم جعد گیسوان تو را تکرار می­کند.
سرخی چشمانم آینة لب­های توست.
اینجا کلام به شکل اسم تو درمی­آید و بر لبانم نقش می­بندد.

باور نکن روزی اگر از دوری­ ات گله­ ای کرده­ ام.
اینجا تو همیشه با من بوده ­ای.
دستانم با فاصلة میان انگشتانت آشناست.
مشامم عطر تو را می­شناسد.
پیچ و خم­های گیسوانت را خوب بلدم:
چهار جعد را که بگذری،
دو تار زلف آن سوتر،
دو پیچ به شکل منحنی­ هایی ملایم را که رد کنی،
دل مرا اینجا خواهی یافت
که در زنجیری از طیف رنگ­های قهوه­ ای،
از اسارت خویش چه خرسند خوابیده است.

اینجا هر شب نسیمی بوی تو را برایم ارمغان می­آورد،
خیل افکارت را می­اندازد به سرم،
در فضای کم سن و سال روانم رهاشان می­کند،
تا با کودکان خیالم همبازی شوند ..

اینجا جایی است که هرچند تو نمی­دانی ،
حضورت خلوت مرا تنگ در آغوش می­گیرد ..
صدایت گوش­هایم را از نوایی دل انگیز پر می­کند ،
و آن گاه که صورتم را نزدیک می­آورم تا عطش لبانم را فرو نشانم ،
حباب آسوده خاطر رویایم ناگهان می­ترکد ،
و آن دم است که تازه می­بینم :

اینجا
تو نیستی ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

تو همیشه
چیزی پیش من جا گذاشته ای
عطری ...
ردپایی ...
یادی ...
و جایش دلم را با خودت برده ای !

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۳٠ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

http://www.axgig.com/images/89135188731636318526.jpg

 

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد ؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۳٠ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

http://www.axgig.com/images/46405737022497204751.jpg

          اگر تو نبودی نمی دانم هر روز برای چه کسی مینوشتم

          هر جلوه زیبا ناخوداگاه مرا به یاد تو می اندازد

           و لاجرم مرا با خود به اوج می برد

           سرنگون می سازد ، می خنداند و می گریاند ...

            ای کاش لااقل دستم را می گرفتی

           تا حرارت عشقم را درک کنی

          گرچه می دانم هرگز نمی فهمی چقدر دوستت داشتم
          و مشکل من این روزها ، همین است ..


نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

گفتم : دست‌هایت را
برای من بگذار و برو ...
من می‌توانم بدون تو
با سایه‌های دست‌های تو روی دیوار ، زندگی کنم ...


نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱۱ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

http://www.axgig.com/images/86912217466696176141.jpg

 

اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

مرا به هیچ بدادی و

من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به

به عالمی نفروشم...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٤ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 http://www.axgig.com/images/70145053390424487174.jpg

 بی تو
هر پاره‌ی دل‌ام را
به نام کسی دیگر کرده‌ام
به نام هرکسی که
کمی یا دمی
شبیه تو بود ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٠ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم 
تقصیر باران نیست ... می گویند : بی تابم !

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٠ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس