من ایرانیم

زندگی همین است دیگر،

آدمی انتظار کسی را می کشد که هرگز نخواهد آمد...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٦ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

 

رفتنم

برایت «آمد » داشت

 حداقل یکی‌مان

 خوشبخت است!!!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢۳ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

می بینی ؟!

 

وقتی نیستی،

همیشــــــــه بیشتر، هستی

تمام دیشب، نخوابیــــــــدم

و دست به دست ِ خیال ِ تو قـــــدم زدیم ... 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢۳ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

 

 

در کوچه های احساسم
پرسه نزن
به خانه ات برگرد
خورشید می خواهد غروب کند
آن باغی که به دنبالشی

دیر زمانی ست که به یغما رفت...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٦ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٦ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

تـــو

به افتادن من

در خیابان خنــــدیدی و

من همه حواسم

به چشمان مردم شهـــر بود

که عاشق خنده ات نشوند...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢۳ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

در چشم من

_این آرامگاه ابری

باران های زیادی مرده اند...

برای تسلی که آمدی

شاخه ای بوسه

آرام

برسنگ گونه ام بگذار...

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢۳ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

از نگاهت تا دلم
رنگین کمان گل می کند
با تو باید
مثل باران حرف زد


من : 
نه شاعرم 
و نه شعر می گویم
پروانه ام
بی قرار گل
شعر توئی
که یک مصرع عطر تو
در خیال دفتر من
صد گلستان برویاند


عشق یعنی
هر که مرا دید
تو را یاد کرد !



تو چیستی ؟!
کز هجوم تو در من
گل های عالم
سر به شورش می برند
تو کیستی ؟!
خیالت که می وزد
طوفان چشمت در دلم
ساحل به دریا می برد



من از رفتار دستت
با گل سرخ
دانستم
عشق را می شناسی !

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢۳ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

پناهت می دهم.

این آغوش به اندازه تمام تنهایی های تو باز است.

بگذار خیال خام یک شهر هرز بپرد.

بگذار تو را عریان آویزه خوابشان کنند.

بگذار سینه بی ستاره مرا نفرین کنند.

بگذار عشق ما ساحره ای شود سوخته در سیاهی چشمانشان.

دنیای تو همینجاست؛

کنار کسی که قسم می خورد به حرمت دستهای تو،

کنار کسی که با خدای خود قهر می کند، با موهای تو آشتی،

کنار کسی که حرام می کند خواب خودش را بی رؤیای تو،

کنار کسی که با غم چشمهای تو غروب می کند، غروب، محبوب من! غروب،

همان جایی که اگر تو را از من بگیرند، سرم را می گذارم تا بمیرم...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

اینجا فضای دلم گاه گاه که تنگ می­شود،
هوا برای تنفس کم می­آورم و کلافگی توصیف لحظه­ هایم می­ شود ،
باید حرفی بزنم
فکر تازه­ ای بکنم
یادی،
خاطره­ ای،
که دلم را باز کند.
اما در سرم هر فکری که می­شکفد،
تا مسیرهای پر نشیب و فراز ذهن را طی کند،
و به شکل تصویری به پردة چشم برسد،
همه چیز شبیه چهرة تو می­شود.

طرح لبخند تو را می­گیرد.
اینجا سیاهی روزگار به رنگ چشمان تو می­ماند.
خاطر پریشانم جعد گیسوان تو را تکرار می­کند.
سرخی چشمانم آینة لب­های توست.
اینجا کلام به شکل اسم تو درمی­آید و بر لبانم نقش می­بندد.

باور نکن روزی اگر از دوری­ ات گله­ ای کرده­ ام.
اینجا تو همیشه با من بوده ­ای.
دستانم با فاصلة میان انگشتانت آشناست.
مشامم عطر تو را می­شناسد.
پیچ و خم­های گیسوانت را خوب بلدم:
چهار جعد را که بگذری،
دو تار زلف آن سوتر،
دو پیچ به شکل منحنی­ هایی ملایم را که رد کنی،
دل مرا اینجا خواهی یافت
که در زنجیری از طیف رنگ­های قهوه­ ای،
از اسارت خویش چه خرسند خوابیده است.

اینجا هر شب نسیمی بوی تو را برایم ارمغان می­آورد،
خیل افکارت را می­اندازد به سرم،
در فضای کم سن و سال روانم رهاشان می­کند،
تا با کودکان خیالم همبازی شوند ..

اینجا جایی است که هرچند تو نمی­دانی ،
حضورت خلوت مرا تنگ در آغوش می­گیرد ..
صدایت گوش­هایم را از نوایی دل انگیز پر می­کند ،
و آن گاه که صورتم را نزدیک می­آورم تا عطش لبانم را فرو نشانم ،
حباب آسوده خاطر رویایم ناگهان می­ترکد ،
و آن دم است که تازه می­بینم :

اینجا
تو نیستی ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

تو همیشه
چیزی پیش من جا گذاشته ای
عطری ...
ردپایی ...
یادی ...
و جایش دلم را با خودت برده ای !

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۳٠ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

http://www.axgig.com/images/89135188731636318526.jpg

 

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد ؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۳٠ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

http://www.axgig.com/images/46405737022497204751.jpg

          اگر تو نبودی نمی دانم هر روز برای چه کسی مینوشتم

          هر جلوه زیبا ناخوداگاه مرا به یاد تو می اندازد

           و لاجرم مرا با خود به اوج می برد

           سرنگون می سازد ، می خنداند و می گریاند ...

            ای کاش لااقل دستم را می گرفتی

           تا حرارت عشقم را درک کنی

          گرچه می دانم هرگز نمی فهمی چقدر دوستت داشتم
          و مشکل من این روزها ، همین است ..


نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

گفتم : دست‌هایت را
برای من بگذار و برو ...
من می‌توانم بدون تو
با سایه‌های دست‌های تو روی دیوار ، زندگی کنم ...


نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱۱ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

http://www.axgig.com/images/86912217466696176141.jpg

 

اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

مرا به هیچ بدادی و

من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به

به عالمی نفروشم...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٤ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 http://www.axgig.com/images/70145053390424487174.jpg

 بی تو
هر پاره‌ی دل‌ام را
به نام کسی دیگر کرده‌ام
به نام هرکسی که
کمی یا دمی
شبیه تو بود ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٠ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم 
تقصیر باران نیست ... می گویند : بی تابم !

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٠ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۳٠ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |


از دست های من
تا موهای تو چقدر فاصله است
این درد را
همین جا به دریا خواهم گفت :
به شالی کاران پیر
به صیادان جوان
به تونل های بین راه
به گرد نه ها خواهم گفت :
که ماهی کوچکی در چشم هایت شناور است
و خواهم گفت :
که ما همدیگر را سیر ندیدیم ..

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٩ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

هر وقت قصد می‌کنم دیگر از تو ننویسم
باران می‌بارد ..
نغمه‌ای زمزمه می‌شود 
کسی از تو می‌پرسد
خاطره‌ای جان می‌گیرد !
و من در کشاکش این نبرد نابرابر
همیشه مغلوب می‌شوم
نبودنت درد می‌کند!
درست مثل روز اول ...
شایدم کمی بیشتر

من به دستهای خالی‌ام خیره می‌شوم
و در ناباوری‌های بی‌رحمانه‌ی تمام روزهای نبودنت
دست‌های خالی‌ام ... جای خالی‌ات ... نبودنت
و این پاهای خسته‌ی بی‌پرسه
درد می‌گیرد ..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

بهانه هم اگر میگیری
بهانه ی مرا بگیر
من تمامِ خواستن را وجب کرده ام
هیچ کس به اندازه ی کافی‌ عاشق نیست
هیچ کس
هیچ کس به اندازه ی من
عاشقِ تو و بهانه های تو نیست ..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

تقصیر تو نبود !
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود !
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم !
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم !

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای !


تنها آرزوی ساده ام این بود،

زیر لب بگویی:
 یادت بخیر !

همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود !
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست !
هنوز هم همنشین نام و امضای منی !
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است !
همین شکفتن شعله !
همین تبلور بغض !
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

گاهی باید یاد گرفت ،
همیشه دلی که برایت میتپد ماندگار نیست
باید یاد گرفت که قدر بعضی از لحظه ها را بیشتر دانست
باید یاد گرفت گاهی ممکن است آنقدر تنها شوی
که هیچ چشمی اتفاقی هم تو را نبیند !

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٧ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

به بهانۀ دلتنگی
پرده های اتاق را کنار می زنم
تا باد ،
از شمالی ترین نقطۀ مجهول زمین
عطر لب های تو را
سنجاق کند بر گونه هایم
نگاه کن !
ببین طعم تمشک چه کرده با نسیم !
نگاه کن چگونه می وزد در حریق بوسه ها !

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٧ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |


دیروز را در آرزوی پیدا کردنت

امروز را در این اندیشه
که چگونه تو را قسمت کنم
با او که خانه ای از جنس دل برایش ساخته ای !
و
فردا را
در این وحشت
که باید تو را در قالب هدیه ای زندگی بخش
به دست تقدیر بسپارم
می گذرانم . . .

چه کسی خواهد دانست
که عمق این درد در وجودم تا کجاست ؟
وچه کسی با من اشک خواهد ریخت ؟
برای عشقی که دیر رسید
و زود رهسپار خواهد شد !

باز من می مانم و
حسرت داشتن تو . . . . . . !

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٩ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

از دور دوستت داشتم !
بی هیچ عطری
آغوشی
نگاهی
یا حتی بوسه ای
تنها دوستت داشتم …
اما حالا اگه دور شی …
چه کنم با اینهمه وابستگی؟

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٦ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نفست باران است

دل من تشنه ی باریدن

ابر دل بی چتر مرا

مهمان کن ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۳ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

بــــــاور کن خیلی حـــــــرف است


وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ،


 که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای…

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نمیدانم چشمانت با من چه میکند فقط وقتی که نگاهم میکنی..

چنان دلم از شیطنت نگاهت میلرزد...

که حس میکنم چقدر زیباست...

فدا شدن برای چشمانی که تمام دنیاست...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس