من ایرانیم

 http://www.axgig.com/images/70145053390424487174.jpg

 بی تو
هر پاره‌ی دل‌ام را
به نام کسی دیگر کرده‌ام
به نام هرکسی که
کمی یا دمی
شبیه تو بود ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٠ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم 
تقصیر باران نیست ... می گویند : بی تابم !

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٠ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۳٠ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |


از دست های من
تا موهای تو چقدر فاصله است
این درد را
همین جا به دریا خواهم گفت :
به شالی کاران پیر
به صیادان جوان
به تونل های بین راه
به گرد نه ها خواهم گفت :
که ماهی کوچکی در چشم هایت شناور است
و خواهم گفت :
که ما همدیگر را سیر ندیدیم ..

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٩ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

هر وقت قصد می‌کنم دیگر از تو ننویسم
باران می‌بارد ..
نغمه‌ای زمزمه می‌شود 
کسی از تو می‌پرسد
خاطره‌ای جان می‌گیرد !
و من در کشاکش این نبرد نابرابر
همیشه مغلوب می‌شوم
نبودنت درد می‌کند!
درست مثل روز اول ...
شایدم کمی بیشتر

من به دستهای خالی‌ام خیره می‌شوم
و در ناباوری‌های بی‌رحمانه‌ی تمام روزهای نبودنت
دست‌های خالی‌ام ... جای خالی‌ات ... نبودنت
و این پاهای خسته‌ی بی‌پرسه
درد می‌گیرد ..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

بهانه هم اگر میگیری
بهانه ی مرا بگیر
من تمامِ خواستن را وجب کرده ام
هیچ کس به اندازه ی کافی‌ عاشق نیست
هیچ کس
هیچ کس به اندازه ی من
عاشقِ تو و بهانه های تو نیست ..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

تقصیر تو نبود !
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود !
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم !
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم !

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای !


تنها آرزوی ساده ام این بود،

زیر لب بگویی:
 یادت بخیر !

همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود !
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست !
هنوز هم همنشین نام و امضای منی !
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است !
همین شکفتن شعله !
همین تبلور بغض !
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

گاهی باید یاد گرفت ،
همیشه دلی که برایت میتپد ماندگار نیست
باید یاد گرفت که قدر بعضی از لحظه ها را بیشتر دانست
باید یاد گرفت گاهی ممکن است آنقدر تنها شوی
که هیچ چشمی اتفاقی هم تو را نبیند !

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٧ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

به بهانۀ دلتنگی
پرده های اتاق را کنار می زنم
تا باد ،
از شمالی ترین نقطۀ مجهول زمین
عطر لب های تو را
سنجاق کند بر گونه هایم
نگاه کن !
ببین طعم تمشک چه کرده با نسیم !
نگاه کن چگونه می وزد در حریق بوسه ها !

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٧ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |


دیروز را در آرزوی پیدا کردنت

امروز را در این اندیشه
که چگونه تو را قسمت کنم
با او که خانه ای از جنس دل برایش ساخته ای !
و
فردا را
در این وحشت
که باید تو را در قالب هدیه ای زندگی بخش
به دست تقدیر بسپارم
می گذرانم . . .

چه کسی خواهد دانست
که عمق این درد در وجودم تا کجاست ؟
وچه کسی با من اشک خواهد ریخت ؟
برای عشقی که دیر رسید
و زود رهسپار خواهد شد !

باز من می مانم و
حسرت داشتن تو . . . . . . !

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٩ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

از دور دوستت داشتم !
بی هیچ عطری
آغوشی
نگاهی
یا حتی بوسه ای
تنها دوستت داشتم …
اما حالا اگه دور شی …
چه کنم با اینهمه وابستگی؟

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٦ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نفست باران است

دل من تشنه ی باریدن

ابر دل بی چتر مرا

مهمان کن ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۳ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

بــــــاور کن خیلی حـــــــرف است


وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ،


 که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای…

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نمیدانم چشمانت با من چه میکند فقط وقتی که نگاهم میکنی..

چنان دلم از شیطنت نگاهت میلرزد...

که حس میکنم چقدر زیباست...

فدا شدن برای چشمانی که تمام دنیاست...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

        برگ پاییزی

 راهی ندارد جز سقوط ...

    وقتی می داند

      درخت

عشق برگ تازه ای را در دل دارد ...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

باید از یه چیزایی تو زندگیت بگذری تا بتونی چیزایی رو به دست بیاری

یه وقتایی باید خودتو بزنی به اون راه

اصلا به روی خودت نیاری که طرفو دوسش داری

یه وقتایی باید نبخشی

نبخشی تا بفهمه اگه تا امروز میبخشیدی نبخشیدن رو بلد بودی

باید نگاش نکنی تا بفهمه تو هم شخصیت داری

تا یه خرده بهش بر بخوره

یه خرده تو خودش بره ببینه چی کار کرده که عاشقش حتی نگاه هم بهش نمیکنه

یه روز سرش خلوت میشه

دوستایی که دورش میچرخن میرن سراغ یکی بهتر

اون وقت اون میمونه و تنهایی

و یه کوله بار از عذاب وجدان که چرا انقد بد بوده

البته اگر وجدانی وجود داشته باشه .

اون وقته که میگم

یه روز میای سراغم که خیلی وقته رفتم

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد

اگر به حجله آشنایی

 

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

و عده ای به تو گفتند

کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد

تو حرفشان را باور نکن

تمام این سالها کنار ِ من بودی!

کنار دلتنگی ِ دفاترم

در گلدان چینی ِ اتاقم

در دلم

تو با من نبودی و من با تو بودم

مگر نه که با هم بودن

 
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب

شعرهای نو سروده باران را

برای تو خواندم

هر شب، شب بخیری به تو گفتم

و جواب ِ تو را

از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو

همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود

فرقی نداشت که فاصله دستهامان

چند فانوس ِ ستاره باشد

پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو

اگر به حجله ای خیس

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
 
نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

قول داده ام

 


گاهی

 


هر از گاهی

 


فانوس یادت را

 


میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچله

 


روشن کنم.

.
خیالت راحت!

 


من همان منم؛

 


هنوز هم در این شبهای بی خواب و بی خاطره

 


میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم

 


اما به هیچ ستاره‏‌ی دیگری سلام نخواهم کرد

 

 
 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

http://ap2.persianfun.info/img/92/2/Namayeshe%20Ehsas%2012/20.jpg

آمدنت را
سهم کدام جاده کرده ای
که رو به هر راهی می نشینم
خبری از تو ندارم ..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

کاش می‌دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می‌تابانی

بال مژگان بلندت را
می‌خوابانی
آه وقتی که  توچشمانت
آن جام لبالب از جان‌دارو را
سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می‌گذرد
روح گل‌رنگ شراب
در تنم می‌گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می‌کند ای غنچه رنگین، پرپر

من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می‌بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می‌گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۸ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

ترکم مکن

حتی برای ساعتی

که دلتنگی چون بارانی

به آوارم فرو خواهد ریخت

و غبار

چون هاله ای.

جای پایت به شنها امیدم می دهد

و مژگانت آرامشم.



عزیزترین !

ترکم مکن حتی برای ثانیه ای .

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٧ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

http://up12.persianfun.info/img/91/12/pfun/Namayeshe%20Ehsas%209/1.jpg

جاده ها پر است از یک نگاه

و من در امتداد لحظه ها

بدنبال حضور دیگری هستم

افق خاکستریست

دم دم های غروب است

جاده پر است از سکوت

بوی رودخانه و صدای گنجشکان

و من منتظر پشت پنجره

مثل هر غروب

پرم از نیامدن هایت.....!!!    

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٠ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

http://up12.persianfun.info/img/91/12/pfun/Namayeshe%20Ehsas%209/11.jpg
یــک صدا ...
یــک یاد ....
از درون داغونت می کند ..
هـر قدر هـم که محکم باشی .. !!
نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٠ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

http://mj9.persianfun.info/img/92/9/Namayesh-Ehsas17/29.jpg

همــــیشـه دقــیقآ وقـــــتی پـُر از حـــرفی

وقتـــی بغــــض میکـــُنی

وقتـــی دآغونــــی

وقــــتی دلــِت شکــــستـه

دقیقــــا همیـــن وقـــــتآ

انقــــدر حـ ـرف دآری کـــه فقــط میتونــی بگـ ـی :


“بیخـــیآل“…

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱۸ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

http://ap1.persianfun.info/img/92/1/Namayeshe%20Ehsas%2011/19.jpg

انقضای خاص بودنت به پایان رسید...

 دیگه به تو فکر نمیکنم

گناه است!!

چشم داشتن به مال غریبه ها...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٧ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

یه ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ... ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ

 

ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺎﺕُ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻌﻀﯽﻫﺎ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﯽ

ﺩﺭﺳﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻠﻮﻏﯿﺎﺷﻮﻥ..

ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻦ ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ

ﻭﻟﯽ ﺑﺪﻭﻥ.... ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ..

ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺪ ﺟﻮﺭﯼ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻦ

ﮐﻪ " دیگه دیره "...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٧ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

آرزوی قشنگی ست...
داشتن ردپای تو کنار ردپای من...
بر دشت سپید پوشیده شده از برف...
نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٦ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

چه غریبانه رفت
آن پرنده کوچک
وقتی از صدای گریه ام
خسته شد ! ! !
او حق داشت
من خنده را از یاد برده بودم

من بعد از تو
آدم عجیبی شده ام...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٦ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نمیدانی عکست چقدر آرامم می کند

خیلی با تو فرق دارد

نه نگاهش را از من می دزدد

نه لحظه ای سر برمی گرداند

تمام حرفهایم را گوش می کند

گویی فقط مرا دارد

آن چنان خیره به چشمانم می ماند

که تا عمق قلبم می لرزد

می بوسمش .نوازشش می کنم

گاهی چشم هایم را می بندم

وبوی ترادر خیالم حس می کنم

نمی دانی عکست چقدر آرامم می کند!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٢ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

 

می شود کمی شعر بخوانی، باران ببارد؟

باور کن فقط تو می توانی " شهــــــریور" وار

هوای گرفته ی " مـــــرداد " را

 به خنکای " مهـــــر" پیوند بزنی

و این فصل تشنه را با کلمات سیراب کنی

اصلا آنقدر که  شهریور  به تو می آید به تابستان نمی آید...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٢ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس