من ایرانیم

از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد ؟
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟
بگو معنی تمرین چیست ؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟
بریدن از خودم را ؟
مگرهمیشه نمیگفتی که تو پاره تن منی ؟
مگر نمیگفتی تو که باشی من هستم؟
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم؟
همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگیر . . .
هوای سرد اینجا را دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر
که
سخت تنهایم
سخت تنهایم
سخت تنهایم ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

رها نکن دل من را در این تباهی ها پناه من بشو در عمق بی پناهی ها اگرچه هر طرفی می روم تو هستی باز رها نکن دل من را در این دوراهی ها ببین که بی تو چراغم همیشه خاموش است چگونه رد بشوم از دل سیاهی ها چگونه تن بسپارم به خلوت دریا که اعتماد ندارم به کوسه ماهی ها اگر گناه من این عشق تا ابد پاک است من اعتقاد ندارم به بی گناهی ها فقط تویی که برایم کمال ایمانی فقط تو عین یقینی در این تباهی ها

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

دلم به اندازه تمام روزهای پاییزی، گرفته است.....
آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای بهاری، بارانی است.....
و قلبم انگاربه اندازه سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است.....
اما وجودم در کوره داغ تابستانی می سوزد.....
چه چهار فصلی است سرزمین دقایق من؟
دلم گرفته.... کلافه ام.... از خودم وسادگی ام حالم بهم می خورد! نمی دانم چطورباور کردم؟ چطورحرف هایت را باور کردم؟ من؟ من با آن همه ادعای زیرکی چطور خام آن حرف ها شدم؟
یادم آمد! حرف هایت را در کادوی هزارکلمه عاشقانه پیچیده بودی و من مثل کودکی بازیگوش، شوق باز کردن کاغذ کادو را داشتم ودیدن احساسی که در آنجا خوش کرده بود.
آن قدربه گوشم خواندی« دوستت دارم،بی توزندگی بی معناست، تونیمه گمشده ام هستی و... » که باورم شد. باور کردم که دوستم داری و یادم رفت که روزی به خودم قول داده بودم گول حرفهای عاشقانه را نخورم و واقع بین باشم. یادم رفت به خودم قول داده بودم همیشه ازعقلم کمک بگیرم درانتخاب های مهم زندگی ام....
بیچاره عقل! در پشت حصارهای بلند زندان احساس، چنان محبوس بود که راهی به بیرون نداشت وفریادهایش به گوش هیچ کس نمی رسید، حتی من!
عاشقم بودی!خودت گفتی!
خودت گفتی که می آیی و مرا تا اوج قله سعادت، تا کاخ سپید آرزوها می بری! یادت هست؟
خودت گفتی که عشقم درخانه قلبت مأوا گزیده، برای همیشه!
خودت گفتی که حتی مرگ، توان جدا کردن ما را ندارد!
خودت گفتی که این عشق، مرهمی است برزخم تنهایی ات!
پس چه شد که تمام آن حرف ها را فراموش کردی و رفتی؟ چطور شد که بی من رهسپاردیار آینده شدی؟
چطورشد که عشقم را ازخانه دلت راندی؟
چگونه ریشه های این درخت را خشکاندی در وجودت؟
چه چیزمرهم زخم تنهایی ات شد، که ازعشق آرامش بخش تر بود؟
آه! توچه کردی؟
توعاشق نبودی، تو فقط ادعای عاشقی داشتی!
اگرمن عاشق می شدم،عشقم فقط برزبانم نبود، بلکه ازدلم برمی آمد.عشقی که ازافق دل طلوع کند،غروبی ندارد.
مطمئنم اگرمن عاشق می شدم، واژه ی عشق را اینقدرساده خرج نمی کردم، که روزی واژه هایم تمام شود و زبانم معطل بماند که چه بگوید؟!
دلت عاشق نبود، عزیزم!
اگر عاشق بودی، اگر مرا می خواستی، با دیدن اولین مانع، جا نمی زدی! اگرعاشق بودی اصرار می کردی و راهی می جستی برای وصل، نه بهانه ای برای فصل!
این عشق نبود، هوس بود.عشق ماناست، وهوس گذرا! وتوگذشتی....
دلم به درد آمده، دشنه بی وفایی، قلبم را مجروح کرده، بیچاره دلم، گوشه ویرانه های وجودم، افتاده وجان می دهد! بیچاره دلم! که کلاه عاشقی برسرش گذاشتی ورفتی.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |


نمى‏دانید؛

 

 

 
دل مردهایى که چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترین زن‏هاست را مى‏زند
.

 

 مى‏پرسم

 

 

 

 دیگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمى‏بیند

 

 

 

 

 لذت ببرند، ذره‏اى به تو محل نمى‏گذارند

 

 

 مى‏زنید؛ در حالى که دغدغه این را ندارید که شاید گوشه‏اى از

زیبایى‏هاتان، پاک شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به

 نزدیک‏ترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را کنترل

 کنید؛زیبایى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران

 کنید

 
نمى‏دانید؛

 

 مى‏روید و صد قافله دل کثیف، همره شما نیست

 

 

 مردان شهرتان نیستید

 

 

 به دام انداختن مردان شهر نیستید

 

 

 خدایت را بکنى؛ نه هوایت را

.
نمى‏دانید؛

نمى‏دانید؛
 
واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مى‏بینى که مى‏توانى اطاعت
واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى کرم قلاب ماهى‏گیرى شیطان براى
.
نمى‏دانید؛
واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاک و افکار پلید
.
نمى‏دانید؛
واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه
.
واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم
.
نمى‏دانید؛
واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى که به خیابان مى‏آیند تا
.
نمى‏دانید؛
باز هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون مى‏آیم
.
دوباره مى‏پرسم: آقا! اینا چنده؟ فروشنده که محو موهاى مش‏کرده زن
.
و فروشنده جوابم را نمى‏دهد؛
آقا! اینا قیمتش چنده؟
نمى‏دانید چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى مى‏شوم و
: واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم،

 

 یک عروسک متحرک نیستید؛ یک انسان رهگذرید

 

 

 

واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد این حجاب!
نمى‏دانید؛
واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مى‏روید؛ در حالى که.

__________________

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس