من ایرانیم

 

از پدری پرسیدند آیا درست است که می گویند: زمانی فرا خواهد رسید که پسرها بزرگ تر از پدرشان خواهند شد؟
گفت: اتفاقا این موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول داشته است. البته کاری به استعداد و نبوغشان ندارم. منظور من سن و سال آن هاست!
پرسیدند: به چه دلیل؟
گفت:"به این دلیل که برایتان شرح خواهم داد:
وقتی 30 ساله بودم فرزندمان متولد شد. یعنی 30 برابر او سن داشتم.
وقتی 2 ساله شد من 32 سال داشتم . یعنی 16 برابر او سن داشتم.
وقتی 3 ساله شد من 33 سال داشتم. یعنی 11 برابر او سن داشتم.
وقتی 5 ساله شد من 35 سال داشتم. یعنی 7 برابر او سن داشتم.
وقتی 10 ساله شد من 40 سال داشتم. یعنی 4 برابر او سن داشتم.
وقتی 15 ساله شد من 45 سال داشتم. یعنی 3 برابر او سن داشتم.
وقتی 30 ساله شد من 60 سال داشتم. یعنی فقط 2 برابر او سن داشتم.
می‌ترسم اگر به همین منوال پیش برود او به زودی از من جلو بزند و بشود پدر من و من هم بشوم پسر او!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٩ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

بنویس وهراس

مدارازآنکه غلط می افتد بنویس وپاک کن همچون خدا که هزاران سال است می نویسد وپاک می کند وما هنوز مانده ایم درانتظار پاک شدن...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٩ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

روزها می گذرند ، که سکوتی ممتد ، بر لبم می رقصد

قصه هایی که زدل می آیند ، زیر سنگینی این بار سکوت

بی صدا می میرند

روز ها می گذرند ، که به خود می گویم

گر کسی آمد و برداشت زلبم مهر سکوت

گر کسی امد و گفت قطعه شعری بسرود

گر کسی امد و از راه صفا ، دل ما را بربود

حرفها خواهم زد ، شعر ها خواهم خواند

بهر هر خلق جهان ، قصه ای خواهم ساخت

روزها می گذرند

که به خود می گوییم

گر کسی امد و بر زخم دلم ، مرحمی تازه گذاشت

گر کسی امد و بر روی دلم ، طرحی از خنده گذاشت

گر کسی امد و در خاطر من ، نقشی از خود انداخت

صد زبان باز کنم

قصه ها ساز کنم

گره از ابروی هر غم زده ای در جهان باز کنم باز کنم

من به خود می گویم

اگر امد ان شخص !!!!!!!!!!

من به او خواهم گفت ، انچه در محبس دل زندانیست

من به او خواهم گفت ، تا ابد در دل من مهمانیست

ولی افسوس و دریغ

امدی نقشی زخود در سرم افکندی

دل ربودی و به زیر قدمت افکندی

دیده دریا کردی

عقل شیدا کردی

طرح جاوید سکوت ، تو به جای لبخند ، بر لبم افکندی

دل به امید دوا امده بود

به جفا درد بر ان زخم کهنه افکندی

روزها می اید

لحظه ها از پی هم می تازند

من به خود می گویم

مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب

من نیستم

آنکه باید می بود ، انکه باید باشم


نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٥ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نگو که سهمت از اتاقت، بغضِ بی من بودن شده

و اشک هایت روی مهتاب می بارند.

نگو از،با من بودن،بیزاری.

دلم بدجور بهانه ی خاطره های پوشالیمان را گرفته.

اگر چشم های مرا طرد کنی،اگر دست های مرا در فاصله های سرد رها کنی ،

اگر به کوتاهیِ بودن هایت دل خوشم کنی،

به جان این ستاره ها قسم،ذهن شیشه ای واژه هایم پر از تشویش می شود.

حنجره ی آینه ها روی پلک مطرود این روزها زنگ می زند و نفس های ماه، تنهایی ام را آزار می دهد.

ای کاش چشم هایم را حس می کردی و برای دل تنهایم دست تکان می دادی.

کمی از چشمک ساعت هایت بگو که بی اختیار روی انتظار من راه می روند.

کمی از حرف هایم بگو که بی اختیار مالِ تو شده اند.

کاش به دیدار واژه هایم می رفتی که کنار آسمان در انتظار تو خوابشان برده...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداری است
ولی در نماز پایان است شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز یک دیدار است.

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس