من ایرانیم

*تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"


من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۳ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

--داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش—

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۳ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

رها نکن دل من را در این تباهی ها پناه من بشو در عمق بی پناهی ها اگرچه هر طرفی می روم تو هستی باز رها نکن دل من را در این دوراهی ها ببین که بی تو چراغم همیشه خاموش است چگونه رد بشوم از دل سیاهی ها چگونه تن بسپارم به خلوت دریا که اعتماد ندارم به کوسه ماهی ها اگر گناه من این عشق تا ابد پاک است من اعتقاد ندارم به بی گناهی ها فقط تویی که برایم کمال ایمانی فقط تو عین یقینی در این تباهی ها

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۳ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |


کاش می دیدم چیست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاریست! صدای قلب تو را ،پشت آن حصار بلند همیشه می شنوم من در آن لحظه که صدای موسیقی احساس تو را می شنوم

برگ خشکیده ی ایمان را در پنجه باد رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز! نور پنهانی بخشش را در چشمه ی مهر می بینم..... کاش می گفتی چیست آنچه از کلام تو ، تا عمق وجودم جاریست

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۳ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |


در توالی سکوت تو

در تداوم نبودنت

رد پای آشنایی از صدای تو

در میان حجم خاطرم

هنوز زنده است

هنوز می تپد

و باورش نمی شود

که نیستی

که رفته ای

کجا نوشته اند عشق

این چنین میان مرز سایه هاست ؟

این چنین پر از هجوم فاصله

در تقابل میان آب و تشنگی

تقابل میان درد و زندگی ؟

کجا نوشته اند ؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۳ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

به هم که می رسیم سه نفریم. من و تو و بوسه.
از هم که جدا می شویم چهار نفریم : تو و تنهایی و من و عذاب...!
من از قصه ی زندگی ام نمی ترسم . من از بی تو بودن , به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام! اکنون که قلبم مالامال از غم زندگیست , اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد , برگرد!!
باز هم به من ببخش احساس جاودانه دوست داشتن را . باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا.
بگذار در آغوشت آرامش بدست آورم.!!!
بدان که قلب من شکسته! بدان که روحم از همه دردها خسته شده است!
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه مرا ترک خواهد کرد!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٥ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد .وسعت تنهائیم را حس نکرد .در میان خنده های تلخ من .گریه پنهانیم را حس نکرد .در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد .آن که با آغاز من مانوس بود . لحظه پایانیم را حس نکرد

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٥ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

کاش اینجا بودی

کاش در باغچه سبز دلم می ماندی

کاش شعر غم من را

ز افق های غریب نگهم می خواندی

کاش اینجا بودی

کاش گلهای فراق تو گهی می پژمرد

کاش گنجشک دلت

در غم من می آزرد

و جدایی می مرد

کاش اینجا بودی

کاش اینجا بودی

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٥ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

تنهایی


تنهایی من، همان انتظارم است

و انتظارم، همان عشق!

و عشق تنها بهانه ی بودنم!

بی بهانه ام نکن!

بعد از رفتن تو

چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا…

چند روزی است حجم تنهایی را بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم

نه

قلم در دست من نیست

من نقاش این تنهایی نیستم

این خاطرات شب چشمانت است که

قلم در دست گرفته..

و به حرمت شبهای تلخ من

بعد از رفتن تو

حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند

جز تو

دلتنگی حس غریبی است

که فقط در دل رخنه میکند ، دلتنگی آرایه ادبی سینه است ،

دلتنگی را میتوان در شب احساس

کرد وقتی که همه جا تاریک است، وقتی که کسی جز

خودمان درخیابان خلوت دل قدم نمی زند

و پِی چیزی و گم کرده ای می گردیم و آن گم کرده کسی و چیزی نیست

جز تو...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٥ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس