من ایرانیم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳٠ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی؟

دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی

تمام سعی تو کتمان عشقت بود در حالی

که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٩ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

چشمانم را که باز میکردم...

ایستاده بود محو تماشای من...

آنروزها را میگویم که هنوز فرشته بود...

قلبم را به دستش دادم،او بالهایش را...

بالهایش را پیش من گذاشت...

قلبم را برداشت و رفت................

از آنروز دیگر هرگز ندیدمش که ایستاده باشد محو تماشایم...

فرشته فراموش کرد...

هم بالهایش را...

هم قولش را...

.

.

حال من مانده ام  اینجا...بی دل،با دست های پژمرده و چشمانی بی نور...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۸ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه

 

  هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه

 

  یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه ی بن بست

 

  یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست

 

  به من چیزی بگو ازعشق از این حالی که من دارم

 

  من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٧ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

واژه را ...

به تازیانه می گیرم !

اگر ..
.

در ذهنم ...

جز به یاد تو جاری شود !!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۳ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

بوی باران که می آید

 

دلم می لرزد به تلنگر بی بهانه ی یک ابر

...

بوی باران که می آید

 

تمام دلشوره هایم را می شوید

 

و نفسهای نگاهم ازدریغ یک صدا به شماره می افتد

 

دلم می خواهد

 

در باران گم شوم

 

گم شوم برای تمام یک شوق ناتمام

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۳ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



مردان

در مسیر عشق به وسعت نامتناهی نامردند.

گدایی عشق می کنند تا زمانی که به تسخیر قلب زن مطمئن نیستند.

اما همین که مطمئن شدند

 نامردی را در حد مردانگی انجام می دهند.


دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۳ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

ارس آغوش وا کن

مهمانی  ده

که یک دلداده از ره

با دلی غمگین

بهمراه کوله باری غم

غبار الوده از ره میرسد امشب

ارس

خاموش هستی ؟

نوای موج هایت کو؟

مگر مهمان نمیخواهی ؟

مگر رندی نمی جوئی ؟

ارس مهمان قبلی کو ؟

صمدها را کجا بردی ؟

ارس

دستم بدامانت

مرا قربانی خود کن

که من در دل هزاران غصه ها دارم

غبار الوده می پرسم

از امواج خروشانت

ارس

مهمان قبلی کو ؟

صمـــــــــــــــــد را

تا کجــــــــــــــا بردی ؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٤ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

امروز صبح که از خواب پا شدم،یه احساس خوب و قشنگی داشتم،اومدم بیرون تو حیاط

یه نگاهی به گلهای تو باغچه انداختم،چشمم به گلهای یاس زرد افتاد،که خیلی دوسشون

دارم،بهار خیلی قشنگه،یه فصل تازست،همه گلها شکوفا میشن،

من امروز احساس میکنم کمی بزرگتر شدم،بزرگتر از دیروز و جوونتر از فردا،

آره امروز تولد منه،لبخند

من امروزو خیلی دوست دارم،لبخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٤ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس