من ایرانیم

برای بازی روزگار خود را آماده کرده بودم

اما نمی دانستم روزگار دست مرا خواهند خواند

 

روزگار چه بازیگریست

دلم را به امید برد و پیروزی خوش کرده بودم

 

اما هیچ گاه فکر نمی کردم بازنده مطلق این بازی من باشم

از این بازی تنها غم و اندوه

تنهایی و غربت

سیاهی و اشک نصیبم گشت

حال به امید بازی آخر زندگیم

تا شاید کابوس و وحشت بازی روزگار را از من بگیرد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳٠ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

نمی دانم این نبودن توست که تنهایی ام را

رنگ می زند

یا گم شدن نیمه ناپیدایم 

نمی دانم

باران حتی نمی گذارد آشفته بمانم

تازه ام می کند

تنهایم می گذارد.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳٠ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

      مرا صد بار اگر از خود

      برانی دوستت

       دارم
به زندان خیالت هم اگر

      من را کشانی دوستت دارم

       
به پیش خلق گر نتوان

       حدیث عشق را گفتن
درون سینه تنگم نهانی

       دوستت دارم

     
چه حاصل از جفا کردن

مرا لایق بدانی

      یا ندانی

      دوستت دارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳٠ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

درد من حصار برکه نیست! درد من زیستن با ماهیانی ست که فکر دریا به

 ذهنشان خطور نکرده است!ا

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٧ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

کاش توی زندگی هم مثل فوتبال ، وقتی زمین می‌خوردی و از درد به خودت می‌پیچیدی،

داور می‌اومد از آدم می‌پرسید: می‌تونی ادامه بدی؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٧ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

     اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٦ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

لحظه ها در گذرند ،
تو می روی
و احساس بودنت
در دلواپسی لحظه های خالی
ناگزیر دل تنگی غروری است
که در دریغ نبودنت له می شود .
تو می روی و این احساس بهانه گیر
آرام نمی شود
مگر آن که محال
خیال تو را نفس بکشد
سبز ترین بغض ترانه های خیس شده !
خیابان در امتداد رد پای تو باران خورده است
و این حکایت
هزار و یک شبی است
که آن را هیچ دستی نخواهد نوشت
قصه ای که فقط تو را
در من
فریاد می زند !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

با یک چمدان پر از حرف های نگفته باز می گردم..

از سفری که تنها ارمغانش

 ندیدنت بود..

و بغضی که در گلویم پوسید..

تا روی ادعای عاشقی ات خط بکشد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

           یک ناله مستانه ز جایی نشنیدم

          ویران شود این شهرکه میخانه ندارد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۳ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

چشمانت چه فلسفه ای دارند

که هرچه می خوانمش چیزی نمی فهمم

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۱ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 نامت را بردوش می کشم 

 و رد نگاههای سنگین را

 -صبورانه و بی رمق-

 زمین را سلطه عشق زنده می دارد

 -مرا دستانت-

 چه بی رمق بر دوشم می کشی:

                                             عشق!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۱ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



 

آنسوی آینه

 

یک قدم هم پیش تر

 

مرا بخاطر بسپار

 

  هنوز بخاطرت

 

                    هر شب به باغ می روم

 

                                 تا گل ببویم و انار بچینم

 

گلی  به رنگ پیراهنت

 

اناری به سرخی گونه ات

 

روزی که بیایی

 

    تمام ناگفته هایم رنگ پیراهنت

 

تمام دلم رنگ گونه ات

 

هنوز بخاطرت

 

   هر شب بباغ می روم

 

مرا بخاطر بسپار

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۱ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

نمی دانم این نبودن توست که تنهایی ام را

رنگ می زند

یا گم شدن نیمه ناپیدایم 

نمی دانم

باران حتی نمی گذارد آشفته بمانم

تازه ام می کند

تنهایم می گذارد.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۱ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

همه لرزش دست و دل ام از آن بود

که عشق پناهی گردد،

پروازی نه ؛ گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق

چهره یِ آبی ات پیدا نیست.

                                                                                                                                          

و خُنکای ِ مر همی

بر شعله یِ ِ زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون.

 

آی عشق آی عشق

چهره ی ِ سرخ ات پیدا نیست.

 

احمد شاملو

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۱ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

  • نگاه کـه مـی کنـی
    دلم مـی لرزد ...
    آنچنان کـه دستان بـی احتیاطم
    در بین دستهای تو اسیر می شود ...
    من و تو ...
    .........دلبستن را خوب مـی دانیم ...
    همین نگرانم می کند ...
    بیا برویم ...
    این روزگار ،
    بـی رحم است...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

شاید یه کسی شبها برای اینکه خوابتو ببینه به خدا التماس میکنه!!

شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه!!

مطمِئن باش یکی شبها بخاطر تو تو دریایی از اشک میخوابه!! ولی تو اونو نمیبینی؟؟ شایدم هیچ وقت نبینی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٧ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

زن هرگز از ابراز عشقهای مرد زندگیش خسته نخواهد شد . به زبان آوردن دوستت دارم موجب می شود که زن به عشق واقعی مرد زندگیش پی ببرد و آن را احساس کند .

- یک زن به دریافت عاشقانه چند شاخه گل ، هدایای کوچک و ابراز عشقهای بی اختیار ، عشق می ورزد .

- زمانی که مردی به زنی چند شاخه گل تقدیم می کند و یا یادداشت های عاشقانه اش را نثارش می دارد ، به آن زن اجازه می دهد تا بداند تا چه اندازه منحصر به فرد است .

-وقتی زنی عاشق می شود ، احساس زیبایی و زنانگی در او به چندین برابر می رسد .

- نوازش یک زن به او قدرت و انگیزه برای زندگی کردن می بخشاید .

- یک زن همیشه دوست دارد از عشق همسرش نسبت به خودش مطمئن شود .

- پیش از اینکه زنی قادر به احساس عمیق برقراری رابطه جسمانی باشد ، به احساس عشق ، نوازش و ملاطفت نیاز دارد .

- زنان ابتدا کیمیای روح و عاطفه را احساس می کنند و بعد به کیمیای جسم پی می برند .

- لحظاتی که مرد ، دستهای زنی را در دست می گیرد و او را لمس می کند ، لحظاتی هستند که زن به آنها عشق می ورزد .

- هدف یک زن در برقراری رابطه جسمانی ، شور شهوانی نیست. بلکه مقصود او لذت بردن از صمیمیت ، عشق و ملاطفت در کنار شور جسمانی است .

- هنگامی که زنی بداند فقط اوست که راه به قلب شریک زندگیش دارد ، در عرش سیر خواهد کرد .

- یک زن هرگز مشکلاتش را دسته بندی نمی کند ، در صورتی که زمانی که غمگین و ناراحت باشد ، تمامی مشکلاتش از کوچک و بزرگ به دلش هجوم می آورند .

- یک زن هنگامی سکوت می کند که دردهای نهفته در دلش بسیار عمیق است و یا اینکه به مرد مقابلش آنقدر اعتماد ندارد که سخن دل با او بگوید .

- وقتی مردی با دلسوزی و توجه به مشکلات زن گوش می سپارد و از ارائه راه حل می پرهیزد ، احساس عشق و بلوغ را در او دو چندان می کند .

- مردان و زنان در برابر فشارهای عصبی واکنش های متفاوتی از خود نشان می دهند . دراینگونه مواقع زن نیازمند نزدیکی و درک طرف مقابلش می باشد ، در صورتی که مرد به تنهایی احتیاج دارد .

- هنگامی که اظهارات و اعمال زنی بیهوده تلقی می گردد ، او برای مطرح شدن شروع به ابراز نظریات مخالف و عدم توافق می کند .

-به جرات می توان گفت به جز در موارد انگشت شماری ، هیچ چیز بیش از سخن گفتن بر علیه یک زن به او آسیب نمی رساند .

- زن درست مثل یک موج است ، به هنگامی که عشق در قلبش به ظهور می نشیند ، اعتماد به نفسش در حرکتی مواج به اوج می رسد .

- هنگامی که موج احساسات یک زن به اوج می رسد ، به هیچ عنوان محدودیتی در ارائه عشق نمی بیند .

- مردها همواره باید بدانند که هر گاه زنی رنج و عصبانیت خود را بیرون بریزد و آشکار نماید ، احساس آسایش و آرامش بیشتری می کند .

- این نکته را به خاطر بسپارید که هر گاه زنی در اوج فوران خشم و غم قرار گرفته باشد ، به هیچ عنوان تقصیری را به گردن نمی گیرد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٧ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

این هم ازیک عمر مستی کردنم 

سالها شبنم پرستی کردنم

ای دلم زهرجدایی را بخور

چوب عمری باوفایی را بخور

ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت

خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت

من که گفتم این بهار افسردنیست

من که گفتم این پرستورفتنیست

آه عجب کاری بدستم داد دل

                                      هم شکست،هم شکستم داد دل

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٦ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

همه مردم روی زمین را دوست دارم،

سیاه و زرد را،سفیدو سرخ را،

دلم می خواست همه مردم روی زمین صاحب یک دست بودند،

و من با یک دنیا لذت آن دست را در کنار دستان خود احساس می کردم

.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٦ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام .

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین


دکتر علی شریعتی

 








 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٦ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

همسایه ام از گرسنگی مرد،

خویشانش در عزایش گوسفندها سر بریدند!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٦ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

در آن نوبت که بندد

دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام ،

گَرَم یاد آوری یا نه ،

 من از یادت نمی کاهم ،

 تورامن چشم در راهم…

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٥ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

   آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

   در این خانه ندانم به چه قصدی زد و رفت

   خواست تنهایی مارا به رخ ما بکشد

    طعنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٥ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٥ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

تو در منی

مثل عکس ماه در برکه

در منی و دور از دسترس من

سهم من از تو

فقط همین شعرهای عاشقانه است

فقط همین دریچه ی شیشه ایی

که گاه گاهی رد باران

گونه هایش را خیس میکند

و دیگر هیچ....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |


در فراسوی مرزهای تنت

 


ترا دوست میدارم.

 


اینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

 


روشنی و شراب را

 


اسمان بلند وکمان گشاده پل

 


پرنده ها و رنگین کمان را به من بده

 


و راه اخرین را

 


در پرده ای که میزنی مکرر کن.

 


در فراسوی مرزهای تنم

 


ترا دوست میدارم.

 


در ان دوردست بعید

 


که رسالت اندامها پایان می پذیرد

 


وشعله و شور تپشها و خواهش ها به

 


تمامی

 


فرو مینشیند

 


وهر معنا قالب لفظ را وا میگذارد

 


چنان چون روحی

 


که جسد را در پایان سفر

 


تا به هجوم کرکس های پایانش وا نهد.............

 


در فراسوهای عشق

 


ترا دوست میدارم

 


در فراسوی پرده و رنگ.........


در فراسوهای پیکرهایمان

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٤ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

بگذار تا شیطنت عشق

 

چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید.

 


هرچند حال آن جز رنج و پریشانی نباشد

 


اما کوری را هرگز به خاطر آرامش


تحمل مکن!      دکترشریعتی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

بـــی تـــو

شهـــــر

پــراز آیه های

تنهــایی ست... 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

همین که هستی

همین که لابلای کلماتم

نفس میکشی

راه میروی

در آغوشم میگیری

همین که پناه واژه هایم شده ای

همین که سایه ات هست

همین که کلماتم از بی  تویی

یتیم نشده اند

کافی‌ست برای یک عمر آرامش

باش...

حتی همین قدر دور

حتی همین قدر دست نیافتنی...!!!

 نقل از(فریاد سکوت)

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

 

There was a time that you and I were inseparable 

When I looked at you, you looked back 

I spoke to you and you gave me the right answer 

When I sang you a song, you got calm 

I gave you a hug and you laid your head on my shoulder 

That felt so good, that felt so right 

I just want you back, by my side 

 

You was the best for me I ever knew 

I always wanted someone like you 

You had some tricks and let me fall 

But I’ll forgive you and it’s ok 

‘Cause I just loved you that way 

I just loved you that way

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

When tomorrow starts without me,
and I'm not there to see;
If the sun should rise and find your eyes,
all filled with tears for me;
I wish so much you wouldn't cry,
the way you did today,
while thinking of the many things,
we didn't get to say.

I know how much you love me,
as much as I love you,
and each time that you think of me,
I know you'll miss me too;
But when tomorrow starts without me,
please try to understand,
that an angel came and called my name,
and took me by the hand,
and said my place was ready,
in heaven far above,
and that I'd have to leave behind,
all those

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

گل من گریه مکن!
که در آیینه اشک تو غم من پیداست
قطره اشک تو داند غم من دریاست
گل من گریه مکن !
سخن از اشک مخواه !؟
که سکوتت گویاست...
از نگه کردنت احوال تو را می دانم!
دل غربت زده ات،
بی نوا تنهاست

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

آســــمان را تــــو پـــیدا کردی ،

بــــال گشودم من ...

هـــــراس پــــرواز پاگرفت

در تـــــــو ...

از رویــــــای من

سایه ی ســـــپیدار و بوی خاک

چیزی مانده به جا ؟!

زخـــمی ست بـــال دلم ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

در زمستان نگاهم
شب سردیست امشب
مه چو یک تصویر مبهم
می رود تا که در دام سیاه شب گرفتار نشود ....
اشکهایم روی یخها جاریست
صورتم چون کف دریاچه گل آلود
و نگاهم به دنبال سکوتی غمناک
کاش می توانستم بشکنم
این سکوت غم تنهایی دل را
کاش می شد
به یکباره شکستش آن را
کاش . . . . . . . . .
چشمهایم خیس
وبه پشت افقها خیره
من نمی دانم که در این ظلمت شب
به دنبال چه می گردد
شاید این بار به دنبال گلی سرخ
شاید. . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

آرزویی حرام دارم!

 صورت به صورت برای لمس گرمی وجود تو!

عشق یا شهوت!

چه فرق میکند؟

 گناهی بزرگ در پس افکارم میپرورانم !

 توبه نمیکنم از چشیدن بوسه های داغ لب های تو

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٧ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 
 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ـــ

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٥ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٥ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نبودنت

 
دلیل ِنداشتنت نیست؛

"حتی اگر نباشی می آفرینمت


چونانکه التهاب بیابان سراب را"

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٤ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نیا باران .............

 

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم خوب میدانم.

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند.

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

...در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٤ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

دیدمت یک شب به دریا زل زدی

کاش دریای تو بودم

دل به دریا می زدی 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٤ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

غرور......حتــی غریبــه‌ها می‌دانند

 

کــه شانــه‌های غـرورت

 

تــشنه هـــق هـــق اســت

 

حتــی می‌دانند

 

که بــاید پلکهــایت را

 

دوســت داشــت

 

تــا آشنــایی را نشنــاسی .

 

می‌دانــی ؟

 

مــن هیــچ بـغضی را ارزان

 

نـفروختـــه‌ام

 

تنهـــا ،

 

سـایـه‌هـــای حضــورم را

 

پــوششی می‌کنــم

 

بــر شانـه‌هــای عریــان غـرورت

 

تــا ،

 

غــریبــه‌ای عبــور نـکـنـد .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٤ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

چه قدر ساده و آرام


چه قدر صبور و صمیمی

تو در من آمیختی

باور کن

 

تو را در اولین نماز نخوانده جستجو کردم

که  هنوز به  قنوت  گریه  نرسیده

 

سلامم  دادی

بعد

من ماندم و دستان  پر دعایی

که به آسمان  پر استجابت چشمانت آویخته  شد


اصلا  بیا و تو بگو

تو بگو  کدامین سو قبله ی من است!؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٤ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

فروغ جاویدان....نگاه تو

چه شام ها که چراغم فروغ ماه تو بود

پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود

اگر به عشق تو دیوانگی گناه منست

ز من رمیدن و بیگانگی گناه تو بود

دلم به مهر تو یکدم غم زمانه نداشت

که این پرنده ی خوش نغمه در پناه تو بود

عنایتی که دلم را همیشه خوش میداشت

اگر نهان نکنی لطف گاهگاه تو بود

بلور اشک ، به چشمم شکست وقت وداع

که اولین غم من ، آخرین نگاه تو بود !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

همین بود آخرین حرفت........

           شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

     تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

    پس از یک جستجوی نقره ای

    در کوچه های آبی احساس

    تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

    و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

  حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام را از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

لغت نامه...

کاش دهخدا می دانست...

اشک...

فاصله...

بی وفایی...

و دلتنگی...

تعریفش فقط دو حرف است...

"تو"...!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نگاه.......در امتداد نگاه تو

لحظه های انتظار شکسته می شود

و بغض تنهایی من

مغلوب وجود تو می شود

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

چه کسی می گوید گرانی اینجاست؟!

دوره ی ارزانیست...

چه شرافت ارزان...

تن عریان ارزان...

و دروغ از همه چیز ارزانتر...

و آبرو قیمت یک تکه نان...

و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس