من ایرانیم

ترکت میکنم،

تا هر سه راحت شویم       

من،تو و رقیبم

من از قید تو

او از قید من

و تو از قید خیانت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

درهمین رویایی که برایم ساخته ای میمانم

 


حتی تاریکی شب حتی دوری حتی سکوت تو ...ا


از پشت حریر این رویا زیباست

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٧ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



شکستن یـــــــک دل

 

 چقـــــــدر تــــــــوان مــــــــی خــــــواهـــد مــــــگر ؟

 

 کـــــــــــــه پنـــــداشتـــــــــی

 

آن کــــــــه قـــــــــــوی بـــــود ، تـــــــو بــــــــودی!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٧ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

هیچ می دانی

هیچ کس

هرگز

در تمام این سالها

آن گونه که " تو " کودکانه دلداده بودی

دیوانه ام نشد

و " من " در پس اینهمه روز و ماه و سال

هرشب و روز

به تاوان دلی که به دست تو ندادم

برای دوست داشتن هایم دیوانه وار دیوار می کشم

و هربار

دست آخر

پنجره اش را از یاد می برم و

همانجا محبوس می مانم .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٤ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

عشق

آدم را به جاهای نا شناخته می برد



مثلا



به ایستگاه های متروک



به خلوت زنگ زده ی واگن ها



به شهری که

فقط آن را در خواب دیده ای



وقتی عاشق شدی



ادامه ی این شعر را



تو خواهی نوشت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

سرابم

تشنه ام

به دنبال بوسه ای از باران

در وسعت کویر زندگی

نفس می زنم

تو سبزتر از

باران می آیی

و بی تفاوت از پرپر شدن

گل یاس در تاریکی شب

می گذری

و من هنوز

زیر چتر تنهایی

از

تو


می نویسم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

می گذارم باشی

تا همیشه

مثل داغ پشت دست
...
همین یک شب جایمان را عوض کنیم،

من معشوق میشوم

...و تو عاشق باش ...

......

من خیانت میکنم

و تو فراموش کن!!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

در این سکوت شب

عطر نگاه لیلاییم به تو 

که چون خورشید شامگاه 

شعله می کشی در آسمان

هنوز آشفته ام که در نبرد عشق 

بمانم یا وداعی تلخ 

هر چند

قلبم در آسمانی ست که

تو فانوس شبهای بی ماهتابشی...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

حرف هایت   را 


در  لابه لای سکوت


پنهان می کنی


مبادا       زبانت


شرمسار شود !


...


سکوت  کن  !


امّا    نه    برای گفتنی هایت  !


برای آنچه که


برای نگفتن داری  !!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٢ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

رد بوسه را نگیر                

به نیمکتی پوسیده می رسی

که حافظه اش را در باران

ازدست داده است......

 نیمکتی که این بوسه

در زیر نور ماه ازروی

 آن نیمکت ربوده شده...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٠ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

از خوبی های دیگران برای خودت دیواری بساز

         هر وقت به تو بدی کردند یک اجر از روی دیوار بردار

                                       بی انصافی اگر دیوار را خراب کنی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۸ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

فقط پلی بودم برای عبورت

فکر تخریب من نباش!

به آخر که رسیدی دست تکان بده خودم فرو می ریزم !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

سرم را نه ظلم می تواند خم کند


                                   نه مرگ


                                         نه ترس


سرم فقط برای بوسیدن دست‌های تو خم می‌شود

                                                               مــــــــــــــــــــــادر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

هر بار برای من تازگی داری

فقط این نبودنت تکراری است

نبودنت با چیزی پر نمی شود

فکری به حال بودنت بکن...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٥ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند...
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،
فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه
امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد...

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد.
گاهی لازم است کوتاه بیایی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست
و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت
وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٥ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

می آیی...


می مانی...


می روی...

 

بی هیچ رد پایی...


اما من از عطر نفس هایت می شناسمت...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٤ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

دیگر هیچ چیز نمی‌خواهد مرا تسکین دهد.


دور از تو من شهری در شبم ای آفتاب


و غروبت مرا می‌سوزاند.


من به دنبالِ سحری سرگردان می‌گردم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٤ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

برگرد!

سکوت شبانه ی من را بر هم زده ای؟

و اشک را مهمان دلم کرده ای!

برگرد! به همان شهری که  جنس آدم های سنگی ست،

به همان شهری که آسمانش خاکستری ست،

دلت را به هوای نگاه دیگری،

راهی سفر کردی و دل من را بی پناه کردی!

برگرد!

به سرزمینی که از جنس دل های بی وفاست!

تو چشمان او رو دیدی، که چشمان مرا فراموش کردی!

برگرد! تو سرزمین دل غریبه ای!

برگرد! دلم خیلی گرفته!

برگرد!

به آن جا که عشق مرا به یک لذت آشنایی فروختی...

برگرد! 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٤ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

هر بار

 که کودکانه دست کسی را گرفتم!

گم شدم

ترس من از گم شدن نیست

از گرفتن دستی ست که بی بهانه رهایم کند...

 

          

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

   عقلم را از من بگیر


                احساسم را اما


                                              نه!
 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

هر موقع خواستی پروانه ای رو بکشی

 

                                       لهش نکن

 

                                                بال هاشو بچین

 

                                                     خاطره پرواز اونو میکشه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس