من ایرانیم

 

پناهت می دهم.

این آغوش به اندازه تمام تنهایی های تو باز است.

بگذار خیال خام یک شهر هرز بپرد.

بگذار تو را عریان آویزه خوابشان کنند.

بگذار سینه بی ستاره مرا نفرین کنند.

بگذار عشق ما ساحره ای شود سوخته در سیاهی چشمانشان.

دنیای تو همینجاست؛

کنار کسی که قسم می خورد به حرمت دستهای تو،

کنار کسی که با خدای خود قهر می کند، با موهای تو آشتی،

کنار کسی که حرام می کند خواب خودش را بی رؤیای تو،

کنار کسی که با غم چشمهای تو غروب می کند، غروب، محبوب من! غروب،

همان جایی که اگر تو را از من بگیرند، سرم را می گذارم تا بمیرم...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

اینجا فضای دلم گاه گاه که تنگ می­شود،
هوا برای تنفس کم می­آورم و کلافگی توصیف لحظه­ هایم می­ شود ،
باید حرفی بزنم
فکر تازه­ ای بکنم
یادی،
خاطره­ ای،
که دلم را باز کند.
اما در سرم هر فکری که می­شکفد،
تا مسیرهای پر نشیب و فراز ذهن را طی کند،
و به شکل تصویری به پردة چشم برسد،
همه چیز شبیه چهرة تو می­شود.

طرح لبخند تو را می­گیرد.
اینجا سیاهی روزگار به رنگ چشمان تو می­ماند.
خاطر پریشانم جعد گیسوان تو را تکرار می­کند.
سرخی چشمانم آینة لب­های توست.
اینجا کلام به شکل اسم تو درمی­آید و بر لبانم نقش می­بندد.

باور نکن روزی اگر از دوری­ ات گله­ ای کرده­ ام.
اینجا تو همیشه با من بوده ­ای.
دستانم با فاصلة میان انگشتانت آشناست.
مشامم عطر تو را می­شناسد.
پیچ و خم­های گیسوانت را خوب بلدم:
چهار جعد را که بگذری،
دو تار زلف آن سوتر،
دو پیچ به شکل منحنی­ هایی ملایم را که رد کنی،
دل مرا اینجا خواهی یافت
که در زنجیری از طیف رنگ­های قهوه­ ای،
از اسارت خویش چه خرسند خوابیده است.

اینجا هر شب نسیمی بوی تو را برایم ارمغان می­آورد،
خیل افکارت را می­اندازد به سرم،
در فضای کم سن و سال روانم رهاشان می­کند،
تا با کودکان خیالم همبازی شوند ..

اینجا جایی است که هرچند تو نمی­دانی ،
حضورت خلوت مرا تنگ در آغوش می­گیرد ..
صدایت گوش­هایم را از نوایی دل انگیز پر می­کند ،
و آن گاه که صورتم را نزدیک می­آورم تا عطش لبانم را فرو نشانم ،
حباب آسوده خاطر رویایم ناگهان می­ترکد ،
و آن دم است که تازه می­بینم :

اینجا
تو نیستی ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس