من ایرانیم

 

و نه دیگر بوی قهوه

بیدار می کند زندگی را در من

و نه هُرم لب هایی

که حریصانه می لغزد بر پیکرم

همچو مسخ شدگان

خیره ام به تصویر آخرین واژگانت

که مرا به صلیب می کشند

بر تمام ثانیه ها

دیگر باران نیز به وجد نمی آورد

این روح وحشی تشنه را

که خود سراسر بارانم

سیل آسا

به رنگ خون

به طعم خون

به بوی خون

سراسر خون

سراسر درد

سراسر مرگ

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳٠ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد…!


گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد…!


نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ…!


ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش… فردا روز دیگر ے ست !

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳٠ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافی است کمی خسته شوی

کافی است کمی بایستی . . . .

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳٠ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

 می روم

 بغض خواهیکرد
 اشکها خواهیریخت
 غصهها خواهیخورد
 نفرینم خواهیکرد
 دوستترم خواهیداشت
 یک شب فراموشم می
کنی
 فردایش به یادت خواهم آمد
 عاشقتر خواهیشد
 امید خواهیداشت
 چشم به راه خواهیبود
 و یک روز
 یک روز خیلیبد
 رفتنم را، برای همیشه، باور خواهیکرد
 ناامید خواهی شد
 و من برایت چیزی خواهم شد
 مثل یک خاطر ه ی دور
 تلخ و شیرین ولیدور ... خیلیدور
 و من در تمام این مدت
 غصهها خواهم خورد
 اشکها خواهم ریخت
 خودم را نفرین خواهم کرد
 تمام لحظهها به یادت خواهم بود
و امید خواهم داشت به پایداری عشق
 و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست
 نخواهی فهمید 
 درکم نخواهی کرد
 صحبت از عاشق بودن نیست... صحبت از عاشق ماندن است.

 


 (گاهی برای اثبات عشق باید رفت ... خودم از رفته گانم ...)

 


نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٢ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

نـــــه

کولــــیان کوه سنگــی

نــــــــــه
اشکال مبـــهم ایــن فنجان تــــــــــــلخ !

.
هیچکدام نمیفهمند..
فقط
.

فـــــــال مرا

در حـــــــال من ببــــین...!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٠ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

روزگاری

         یک تبسم              

                     یک نگاه

                                خوش تر از

                                             گرمای صد آغوش بود...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٠ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

سر بگذار بر درد بازوان من،

دست نگاهم را بگیر،

مرا دچار حادثهای کن که باعشق نسبت دارد،

من عجیب از روزگار رنجیده ام !

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٠ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 

من ...

روز خویش را ...

با آفتاب   روی تو ...

کز مشرق  خیال دمیده است ،

آغاز می کنم !!

من ...

با تو می نویسم و می خوانم ؛

من ...

با تو راه می روم و حرف می زنم ؛

وز شوق  این محال

که دستم به دست توست ،

من

جای راه رفتن ...

پرواز می کنم !!

آن لحظه ها که مات ...

در انزوای خویش

یا در میان جمع ،

خاموش می نشینم ؛

موسیقی نگاه   تو را گوش می کنم !

گاهی میان مردم . . .

در ازدحام شهر ...

غیر از تو هرچه هست ...

فراموش می کنم ... !!!

برگرفته از:

http://koochebaghekhateraat.persianblog.ir/

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٦ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس