من ایرانیم

چشمانم را که باز میکردم...

ایستاده بود محو تماشای من...

آنروزها را میگویم که هنوز فرشته بود...

قلبم را به دستش دادم،او بالهایش را...

بالهایش را پیش من گذاشت...

قلبم را برداشت و رفت................

از آنروز دیگر هرگز ندیدمش که ایستاده باشد محو تماشایم...

فرشته فراموش کرد...

هم بالهایش را...

هم قولش را...

.

.

حال من مانده ام  اینجا...بی دل،با دست های پژمرده و چشمانی بی نور...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۸ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس