من ایرانیم

نگو که سهمت از اتاقت، بغضِ بی من بودن شده

و اشک هایت روی مهتاب می بارند.

نگو از،با من بودن،بیزاری.

دلم بدجور بهانه ی خاطره های پوشالیمان را گرفته.

اگر چشم های مرا طرد کنی،اگر دست های مرا در فاصله های سرد رها کنی ،

اگر به کوتاهیِ بودن هایت دل خوشم کنی،

به جان این ستاره ها قسم،ذهن شیشه ای واژه هایم پر از تشویش می شود.

حنجره ی آینه ها روی پلک مطرود این روزها زنگ می زند و نفس های ماه، تنهایی ام را آزار می دهد.

ای کاش چشم هایم را حس می کردی و برای دل تنهایم دست تکان می دادی.

کمی از چشمک ساعت هایت بگو که بی اختیار روی انتظار من راه می روند.

کمی از حرف هایم بگو که بی اختیار مالِ تو شده اند.

کاش به دیدار واژه هایم می رفتی که کنار آسمان در انتظار تو خوابشان برده...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس