طلوع بی پایان

واژه های بریده بریده ی  بی ادراک

از تلخی زخم های پی در پی

بر تن زمخت برگ های روزگار من نشسته است انگار

و حادثه ای

که عشق را ترجمه کرد

طلوعی شد

بی پایان

حتی اگر به خاک بسپارند 

تن ام را میان بادهای مخالف،

من در بیکران تو آوار شدم

تو 

در ناتمام من

از قافیه ترسیدی

و تنفس کردی

صدها ترانه ی بی وزن را.

/ 2 نظر / 4 بازدید
س

هرجای دنیایی ، دلم اونجاست ...

س

شانه هایت را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد