خسته ام

خسته ام
از خودم خسته ام
ازشما
روزهای بی حوصلگی
شبهای کشدارِ تنهایی
از این شعرهای تکراری
عشقها
عاشقانه ها
حتی شکستهای تکراری
از این حضورهای مترسک وارِ پر ازتردید
از امتدادِ مستمر چهار فصلی که از کفِّ ما میروند
بدون هیچ چ چ چ تغییر ... بدون هیچ تغییر
خالی شده ام
خالی میروم
هیچ فکری در سرم نمیماند ... نمیآید که بماند
همین روز هاست که کاغذِ سفیدی به اشتراک بگذارم
فقط با یکامضا
یا چه میدانم
یک شکلک
یکی از این قلب هایی که همه برایِ هممیفرستند
یا دستی که باید تکان بخورد ولی نمیخورد
همین روز هاست که خودم رایک جایی گم کنم
نه ... اینبار پشتِ دود سیگار نیست
یا میانِ انبوه واژههای بیسرانجام
یا در سوگِ نیمه رفاقتهای گاه و بیگاهی
این بار
در کوچه پسکوچههایِ کودکیِ کسی
که زود بزرگ شد
نیمه برهنه
عصیانی
شورشی
و بادلی پر بزرگ شد
کسی که این روزها ... عجیب خسته است

/ 1 نظر / 13 بازدید
پری سا

خستگی هایت را درک کرده ام نه به عمقی که تجربشان کرده ای به عمق خودم من هم گاه به سرم میزند بروم و رها کنم خود را از هرچه واژه است اما بی اختیار در سرم سیل واژگان کنار هم صف میبندند و باز مینویسم و مینویسم نمیدانم تا کجا ، تا کی