من مرده ام

 

و نه دیگر بوی قهوه

بیدار می کند زندگی را در من

و نه هُرم لب هایی

که حریصانه می لغزد بر پیکرم

همچو مسخ شدگان

خیره ام به تصویر آخرین واژگانت

که مرا به صلیب می کشند

بر تمام ثانیه ها

دیگر باران نیز به وجد نمی آورد

این روح وحشی تشنه را

که خود سراسر بارانم

سیل آسا

به رنگ خون

به طعم خون

به بوی خون

سراسر خون

سراسر درد

سراسر مرگ

/ 3 نظر / 18 بازدید
ملت بلاگ

سرويس وبلاگدهي ملت بلاگ براي ساخت وبلاگ رايگان فارسي براي حمايت از زبان شيرين پارسي در پهناي اينترنت پا به عرصه نهاد و اميد بتوان گامي هر چند کوچک براي اثر بخشي زبان پارسي در جهانيان انجام داد.

يلدا

کوچ پرنده به من آموخت: وقتی هوای رابطه سرد است باید رفت.. زيبا بود ممنونم [گل][گل]

حالم بد است مثل زمانی که نیستی دردا که تو همیشه همانی که نیستی ...