آخرین شعرم برای تو

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد

اگر به حجله آشنایی

 

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

و عده ای به تو گفتند

کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد

تو حرفشان را باور نکن

تمام این سالها کنار ِ من بودی!

کنار دلتنگی ِ دفاترم

در گلدان چینی ِ اتاقم

در دلم

تو با من نبودی و من با تو بودم

مگر نه که با هم بودن

 
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب

شعرهای نو سروده باران را

برای تو خواندم

هر شب، شب بخیری به تو گفتم

و جواب ِ تو را

از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو

همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود

فرقی نداشت که فاصله دستهامان

چند فانوس ِ ستاره باشد

پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو

اگر به حجله ای خیس

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
 
/ 3 نظر / 8 بازدید
چت روم

با آرزوي بهترينها منتظر حضور گرمتان هستم [گل]

دختر بابایی

بین سکوت ومرگ جاییست که؛ من سالهاست به آن پناه برده ام! ســــــــــــــــکـــوت

دختــــــــــــرشمال

من گمان می کردم،رفتنش ممکن نیست.. رفتنش ممکن شد،باورش ممکن نیست! نه..تونمی دانی؛که چه دردی دارد، خالی جای توراحس کردن.. وهمین دردهمه جان مرامی کاهد...